به نام دوست ...
یا لطیف ...
حکایت غریبی ست !
آری حکایت عجیبی ست که عشق با خونت سرشته شده باشد و تو حتی نتوانی دیگران را سقاگری کنی و لااقل به جرعه هایی عطش فرو نشان نصیبشان دهی .
و شاید این حکایت من باشد ؛
حکایت من و کسی که ... ؛ و شاید به تقدیر می بایستی سر فرود آورد و خاموش میباید گذشت که.... میگذرد ...
جمله ای در جایی خواندم و حیف دیدم که دوستان بی نصیب بمانند که :
« لاجرم عاشق، معشوق را از خودی خودش خود تر است و برای این است که بر او از دیده غیرت نگاه برد . »(۱)
و آری آنجا که عاشق، معشوق را از او اوتر باشد، جمال و جلالت عشق رخ مینماید، اما ؛
این عشق که سخن از آن است افسانه ای بیش نخواهد بود ؟!؟!؟!
بگذارید حکایت را برایتان بگویم .
بدایت عشق به عادت معمول از آنجاست که بذر جمال به دست نظر بازی و شهود (به قول امروزی ها eye contact ) در زمین بایر و بی علف «دل» کاشته شود و ادامه تربیت این بذر ، طریقی ست که با خیال و فراق و حسرت و ... پی گرفته خواهد شد ؛ تا آنکه جوانه ای سر بر آرد در «باغ»ی به نام «دل» .
و جامع و مانع ترین تعریف عشق رقم بخورد که :
«عشق افتادن در جذبه کمال از طریق جمال است.»(۲)
اما اینجای کار نهالیست که عشقش تعریف کردم ،مگر انکه عاشق داستان به مراقبت و ممارست و آبیاری بی وقوف به تربیت جوانه «بی دل»ی بپردازد تاآنجا که :
« معشوق را کمال کامل داند، اتحاد طلب کند، هرچه بیرون آن را سیری نکند و از وجود خود چه بسیار زحمات که نکشد. »(۳)
و اما پایان داستان اینجار قم میخورد که این درخت غرص شده و کمال یافته آفتابگردان معشوق را، آتش فنا اندر هیزم بگیرد و وصال هجران کش، آرامشی ابدی به ارمغان عاشق بیارد ...
اما،گفته اند که بنای عشق برملامت است، چرا که اول ملامت کش نیز ذات باری ست زان رو که پس از خلقت ادمی، ملول ملوم فرشتگان گشت، که این موجود چه هست و کجا هست و چگونه است که این گونه برایشا اولی ست ؟!
پس ای رفیق! ملالی نیست که ملامتی باشد که عشق که باشد، یقین دار که حضرت دوست این گونه طالب بوده و این گونه به حدوث رسیده است و بالتبع ما این گونه عاشق!
بسیار دیده ایم که چون عاشق، معشوق را لقایی پیش اید و با به احساسی به لقایی رسیده باشد، بسی اضطراب در وی پیدا شود که اگرچه وصال محبوب تمام تمنای موجودیت اوست؛
اما حکایت من نیز که از اغاز قصد عرضه اش را داشتم اینجاست که:
«گریز عاشق از معشوق از آن است که "وصال" نه اندک کاری است! »
سخن از دوست و به درازا برفت و :
«ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست هر چه آغاز ندارد نپذیرد انجام.»(۴)
آری!سخن دارز است و بی آغاز و انجام و ره بس طولاست و چون منی بس نوسفر و مجال مرحله دنیا بسی کوته.
راستی،
«رسم عشق را همیشه ریا به همراه بوده است، چه برخلق خدا و چه بر خود و چه برمعشوق.»(۵)
وریای با معشوق دو جلوه دارد که یک، مدتی پنهان داشتن عشق از معشوق است و دیگری این است که چون سببی حادث شود همه چیز را باختن پدید آید که
چه جای رودربایستی ست؟
برای تمثیل عقیده ام، حکایت شیفتگی و عشق پرستی مولانا در مواجهه با شمس را که فراموش نکرده ایم ؛
آنجا که عالمی کارکشته و سال ها بر مصدر عقل نشسته و ریش در آسیاب فقاهت سپید کرده، پابس معشوقی حاکم حال ، بی تعقل و مست ، زندانی عشقی زبان نفهم میشود که :
«زاهد بودم ترانه گویم کردی سرفتنه بزم و باده خویم کردی
سجاده نشین با وقاری بودم بازیچه کودکان کویم کردی.»(۶)
اما، افسانه به پایان برم به زبان حال :
«سودای تو را بهانه ای بس باشد مدهوش تو را ترانه ای بس باشد
در کشتن ما چه می زنی تیر جفا ما را سر تازیانه ای بس باشد .»(۷)
که آری !
حکایت غریبی ست ... !
پانوشت: (۱)احمد غزالی (۲) مرتضی مطهری (۳)نجم الدین باخزری (۴)حافظ
(۵)احمد غزالی (۶)مولوی (۷)مولوی |